اشعاری در وصف امام زمان

سلام بر نگاه تو بلند آسمانی ام!

که از حضیض خاک‌ها به اوج می کشانی ام

من ازتبار لحظه‌های تند سیر زندگی

تو از تبار دیگری بهار جاودانی ام

سراسر وجود من پُر است از صدای تو

وجود من فدای تو! بیا به میهمانی ام

به ذرّه ذرّه جان من، طلب زبانه می کشد

ولی در این حصارها، اسیر ناتوانی ام

رسیده‌ام به مرگ خود در این غروب واپسین

بیا به چشم من نشین تمام زندگانی ام

شنیده‌ام که می رسی، نشسته‌ام به راه تو

 

سلام بر نگاه تو بلند آسمانی ام ...

ای لعل نازنینت چون آب زندگانی

تا کی به ابر غیبت از دیده ها نهانی

هجر و غم فراقت از جان نموده سیرم

بر دوش ما نهادی باری باین گرانی

در آتش فراقت سوزم ز اشتیاقت

دستم چرا نگیری با آنکه میتوانی

باد صبا تو هر دم چون میرسی بکویش

از ما چرا سلامی بر او نمیرسانی

در انتظار امرت بیمار و زار گشتم

بر حالتم نظر کن با چشم مهربانی

یک عمر سوختم من در انتظار رویت

با درد انتظارت سخت است زندگانی

از غیبت جمالت تاریک گشته عالم

کن چهره آشکارا جانا تو ناگهانی

مرحوم سید اسماعیل شرفی

 

شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم

 خانه به خانه در به در جستمت و نیافتم

 آه که تار و پود آن، رفت به باد عاشقی

جامه تقوا که من، در همه عمر بافتم

 بر دل من ز بس که جا، تنگ شد از جدائیت

 بی تو به دست خویشتن، سینه خود شکافتم

 از تَف آتش غمم، صد ره اگر چه تافتی

 آینه سان به هیچ سو ، رو ز تو بر نتافتم

یک ره از او نشد مرا، کار دل حزین روا

هاتف اگر چه عمرها در ره او شتافتم

 

سیّد احمد هاتف

/ 0 نظر / 3 بازدید