خاطرات مقام معظم رهبری(3)

کفش

سید علی هر روز پس کوچه های خانه تا مدرسه دیانتی را که در بازار سرشور بود، با علاقه می رفت و باز می گشت.(1) او دستمالی را با خود تاب می داد که دفتر و کتابش در آن پیچیده شده بود. کفش هایش، یارای جنب وجوش او را نداشتند. کفش او درتابستان ها «گیوه» و در زمستان ها «میرزایی» بود؛ پاپوش طلبه ها و روحانیون آن زمان؛ کفش هایی ساده، ارزان و بی بند. پدر، کفش بند دار نمی خرید. (( آرزوی کفش بند دار به دلمان بود؛ تا الان هم من کفش بند دار نپوشیده ام. یعنی این آرزو برآورده نشد.))                                                                                                    نداری پدر که ریشه در زندگی زاهدانه و گوشه گیرانه داشت، نمی گذاشت برخی از خواسته های بچه ها، حتی در خرید کفش بر مدار میل کودکانه آن ها برگردد. سلیقه خاص پدر را هم باید به این نداری افزود. زندگی سید علی و خانواده به سختی می گذشت و اگر کفش ارزان هم خریده می شد، پیش در آمدی در گریه بچه ها داشت.((یادم هست یک بار کفش میرزایی خریده بود که تنگ بود و دیگر قادر نبود عوض کند یا کفش دیگری بخرد. گفتند کفش ها را می شکافیم و اندازه می کنیم. بعد بند می گذاریم. از این که کفش بند دار خواهم داشت خیلی خوش حال بودم، ولی وقتی شکافتند و بند گذاشتند، خیلی زشت شد و چه قدر غصه خوردم، ولی چاره ای نداشتم. ))                                                                             کتاب شرح اسم ص46                       

/ 0 نظر / 2 بازدید